علاوه بر «موضوع»، متفکران مسلمان «مسئله» را هم به درستی درک نکرده‌اند؛ این مسئله یک سوژه علمی و آکادمیک صرف نیست، یک پروبلماتیک و پرسمان است. یک درگیری عینی و عملی و دغدغة خاطر یک تمدن است. یک مسئله گرم است و نه مسئله‌ای ذهنی و نظری. و نباید به عنوان یک مسئلة ذهنی و درونی و فردی تعریف شود. وجود داشتن یا نداشتن جامعه در ساحت تجربة وجودی انسان‌ها مطرح می‌شود. ما وجودی داریم که با عالم خارج اصطکاک پیدا می‌کند و مسئله برایمان رخ می‌دهد، این را می‌خواهیم بفهمیم لذا تئوریزه‌اش می‌کنیم. نه مسئله‌ای تعقلی پیشین و ماتقدم و نه حتی مسئله‌ای حسی. اینگونه نیست که ما جامعه را فهم کنیم بعد بگوییم حالا چه خواصی دارد، وجود جامعه از دل مسئله درآمده است.

مسئله‌ای که وقتی انسان وارد جهان اجتماعی می‌شود یک نظم‌ها و همگونی‌هایی می‌بینید. از آن طرف اختیارش را هم متوجه می‌شود و می‌بیند یک امری با اختیارش در تعارض است. برایش این سؤال پیش می‌آید که اگر من جای دیگری بودم آیا مسیحی می‌شدم؟ نمازخوان بودم؟ و... همواره یک فشار بر خودش احساس می‌کند که مانع می‌شود هر طور دلش می‌خواهد عمل کند. البته آنها که خودبنیادی بیشتری دارند و می‌خواهند خلاف چارچوب و همگونی‌ها حرکت کنند، این را بیشتر از دیگران احساس می‌کنند. مثلا فقیر حس می‌کند ثروتمند بیشتر از وی علم دارد. این یک حس ارزش‌گذارانه هم نیست واقعاً وجود دارد. بنابراین این مسئله در دورة مدرن که انسان بیشتر به دنبال فردیت رفت گسترش پیدا کرد و جامعه‌شناسی متولد شد.

یعنی ما حتی به دنبال نفی اراده الهی هم نیستیم. در واقع به قول دکتر کچویان ما می‌دانیم که در رفتار انسان هم مسائل طبیعت و جغرافیا تأثیر دارد و هم اراده الهی اما در جامعه‌شناسی ما به دنبال این هستیم که رفتار انسان را از حیث اجتماع انسانی بررسی کنیم. درست است که در همة افعال ما اراده الهی نقش دارد اما اینکه یک نفر گناه یا فساد می‌کند ما نمی‌گوییم خدا خواسته است. بلکه می‌گوییم شما این کار را کردی، مثلاً این بی‌توجهی را کردی نتیجه ایجاد فساد شد. چرا که والله لایحب الفساد.

این معنا در آیات قرآن هم هست که ان الله لایغیر مابقومٍ حتی یغیّرو مابانفسهم. یا همان آیه که شهید مطهری در نفی جبر اجتماعی آورده است که علیکم انفسکم لایضرّکم من ضل اذ اهتدیتم. خود مردم کاری کردند که این اتفاق افتاد مثلاً قوم ثمود چنین و چنان کرد لذا نتیجه این شد.

مسئله اینجا شکل گرفت که فرد احساس کرد امری با اختیارش در تعارض است. مثلاً نیچه اخلاق را برنمی‌تابد؛ ابرمرد کسی است که هیچ قیدی ندارد یا فوکو که از نظرش جامعه تماماً قدرت است و انگار در جامعه احساس خفقان می‌کند! و چیزهایی برایش حد است که دیگران اصلاً برایشان مطرح نیست. مسئله در مارکس و دیگران همین هم است؛ آنچه مرا محدود می‌کند چیست؟ یا هابز که نظر مثبتی دارد و می‌پرسد که نظم چرا به وجود آمده توسط این انسان گرگ انسان؟

یکی از حاضران: نقش غریزه و روان‌شناسی چه می‌شود یا آنچه فروید می‌گوید؟

آقای شهرستانی: ما هم معتقدیم که بخشی از کنش ما خواست خودمان وآزادانه است اما مطمئناً بخشی از آن صرفاً مال ما نیست. فروید هم در تفکیکی که بین Id که نهاد خود ماست و superego که مال جامعه است می‌کند به همین معنا ملتفت است.

در پاسخ به این مسئله نحله‌های مختلف جامعه‌شناسی پدید آمدند؛ آنچه به ما فشار وارد می‌کند چیست؟ اقتصاد است؟ ساختار است؟ زبان است؟ آیا به قول دورکیم وجدان جمعی است؟ آیا پاداش بیرونی است به گفته رفتارگراها؟ آیا به قول پدیدارشناسان امر اجتماعی ساخته می‌شود؟ یا به قول کنش متقابلی‌ها صرفاً توسط یک فرد ساخته نمی‌شود؟

البته این توصیف زمانی نیست، بلکه ترتب عقلی است این سطح از فلسفه علوم اجتماعی با تجربه شکل نمی‌گیرد، فهمی شهودی است که وقتی وارد نفس خودمان می‌شویم به وجودش پی می‌بریم، نه از مفاهیم انتزاعی عقلی به آن پی برده‌ایم نه تجربی است به این معنا که مثلا در جامعه سرشماری کرده باشیم و بگویند که «زبان» به ما فشار وارد می‌کند! آدم مدرن این تجربه شخصی‌اش را بیرون داده و صورت‌بندی کرده است و شده جامعه‌شناسی که روش و مبانی خاص خودش را دارد.

یکی از حاضران: به همین طریق که گفتید آیا باید این مسئله برای ما هم پروبلماتیک شود و به آن بر اساس مبانی خودمان پاسخ بدهیم تا بتوانیم جامعه‌شناسی بومی یا به تعبیر دقیق‌تر علم‌الاجتماع اسلامی داشته باشیم؟

آقای شهرستانی: بله، اما این مسئله با کتاب‌خواندن و قرآن خواندن تنها به‌وجود نمی‌آید.

یکی از حاضران: آیا می‌توانیم با رویکرد اسلامی این مسئله را این طور تعریف کنیم که «چه فشاری از بیرون به انسان می‌آید که نمی‌گذارد وی به کمال برسد؟» یعنی جامعة غیراسلامی و طاغوت یک فشاری به ما وارد می‌کند که دینداری ما مشکل می‌شود، مثلاً بی‌حجابی یا ظلم. چون شهید مطهری در کتاب آزادی معنوی می‌گوید که انبیا آمدند تا خیلی از غل و زنجیرهای درونی و بیرونی انسان را از بین ببرند.

یکی از حاضران: «کاد الفقر أن یکون کفرا» هم هست یا «الناس علی دین ملوکهم».

آقای شهرستانی:  مهم درگیر شدن با مسئله است. انصافاً شهید مطهری در چارچوب فلسفه سنتی خود را تعریف نکرده است و با سؤالات جامعه درگیر شده است و چه در این کتاب، چه در سایر آثار، خود را از سؤالات نظری صرف بیرون آورده است. شهید مطهری خودش یک پای دعوا شده است و برای تحقق مسئله‌اش تلاش کرده است. ما هم باید درگیر شویم که صرف نظر از سنت‌ها و معجزات الهی ـ که همه را هم قبول داریم ـ قواعد زندگی انسان‌ها چگونه است. ببینیم آدم‌ها چگونه فکر می‌کنند، همگون محصول زیست انسان‌ها کدام است، این همگونی و نظم چه سازوکارهایی دارد و...

یکی از حاضران: آیا این قواعد مشترک، همان قوانین زندگی اجتماعی است؟ آیا ما بر مبنای قرآن می‌توانیم برای زندگی انسان‌ها قانونِ اگر ـ آنگاه بدهیم؟ مثلا اگر قصاص انجام بدهید جنایت کاهش پیدا می‌کند؟

آقای شهرستانی: این توقع غلطی است که کنت در ذهن ما گذاشت که ما با ده بیست تا قانون می‌توانیم تمام زندگی آدم‌ها را پیش‌بینی کنیم. اساساً اینکه بخواهی جهان طبیعت را قاعده‌مند کنی یک نگرش اومانیستی است که من می‌توانم همه چیز را در تسخیر بگیرم و نیازی به دین ندارم، چه برسد به جهان انسانی. ما نمی‌توانیم برای جامعه، قانون به معنای اگر ـ آنگاه تخطی‌نا‌پذیر که امکان پیش‌بینی هم به ما بدهد ارائه کنیم. همین که افراد جامعه یک آزادی نسبی دارند یعنی قانون نداریم. قانون به معنای علوم طبیعی که با یک مثال نقض از بین می‌رود نداریم، اما ما در هر جامعه با یک سری پیوستگی‌های خاص مواجه هستیم که مثلاً می‌توان عنوان «حکمت» را برای آن گذاشت. حکمتی که می‌گوید ظلم نکنید چرا که در اغلب یا اکثر موارد حکومت از بین می‌رود یا مثلاً اگر زنا زیاد شود مثلاً انسجام اجتماعی کم می‌شود.