به سوی مبنایی برای علم الاجتماع اسلامی (1)
آقای شهرستانی: بسم الله الرحمن الرحیم. بحث چیستی و وجود جامعه در واقع یک بحث هستیشناسانه یا به تعبیر اصطلاحی متافیزیکی نیست. یک اشکال متفکرانی که از حوزه دینی و مخصوصاً فلسفه اسلامی به مباحث جامعهشناسی ورود میکنند این است که سعی میکنند تمامی مباحث را در یک سطح فلسفی به معنای خاص سنتی خود مطرح کنند. این کار باعث میشود که چون بحث در یک دیدگاه فلسفی مطرح شده، خود به خود وجود مسئلهای به نام جامعه زیر سوال برود و اغلب فلاسفه از جمله علامه طباطبایی استاد شهید مطهری قائل شوند که جامعه وجود اصیل و واقعی ندارد.
باید توجه داشت که فلسفه علوم اجتماعی برخلاف تصور ما یک فلسفه مضاف نیست، کما اینکه فلسفة علم یک حوزه متافیزیکی معطوف به علم نیست، اگر چه در جاهایی میتواند همپوشانی پیدا کند و مباحث فلسفی کمکهایی هم به ما میکند اما محل بحث جای دیگری است.
علامه طباطبایی مقولات اجتماعی را ذیل ادراکات اعتباری مطرح کردهاند؛ ادراکاتی که منشأ انتزاع دارند اما مصداق خارجی ندارند. از نظر ایشان کل مقولاتی که در علوم انسانی بحث میشوند مانند مالکیت، قدرت، حقوق و حتی عینیترینشان که ساختار اقتصادی است، جزء مقولات اعتباری محسوب میشود. یعنی من که «مالک» کتاب هستم از حقیقت ارتباط بین خودم و این کتاب این مطلب را اعتبار کردهام، به لحاظ ذهنی این را درک میکنم و این یک نسبت حقیقی است، اما وجود جداگانه ندارد.
حتی شهید مطهری که میگوید جامعه مرکب حقیقی است، میداند که اگر بخواهد پایبند به معنای دقیق «مرکب حقیقی» و اصطلاحات فلسفه باشد نمیتواند از آن استفاده کند، لذا میگوید «نوعی مرکب طبیعی مخصوص به خود»؛ چرا که از نظر فلسفی، ترکیب حقیقی یعنی ترکیبی اتحادی که بین اجزایش تفاوتی نباشد. که مشخص است جامعه چنین نیست.
یکی از حاضران: البته شهید مطهری میگوید از آن جهت که اجزا تأثیر و تأثر عینی پیدا میکند لذا مرکب جدیدی به وجود میآید همچنین میگوید ترکیب روحها و اندیشهها و آرمانهاست نه یک انسانالکل خارجی.
آقای شهرستانی: در واقع جامعه یک ساحتی از کنش فرد است که با افراد اشتراک پیدا میکند و به لحاظ فلسفی و حتی تجربی نمیتوان وجود چنین چیزی را نشان داد. حتی جبرگراترین افراد هم نمیگویند جامعه وجود متافیزیکی دارد.
یکی از حاضران: آقای پارسانیا در مقاله «چیستی و هستی جامعه» بیان میکنند که با استدلالهای شهید مطهری امکان جامعه اثبات میشود (که امکان جامعه محال نیست) اما وجود جامعه نیازمند استدلال دیگری است.
آقای شهرستانی: بله، جالب توجه است که یک دلیل اینکه ما در تمدن اسلامی گذشته چیزی به نام جامعهشناسی نداشتیم هم همین بوده که متفکران اسلامی به لحاظ فلسفی، موضوعی واقعی و خارجی به نام جامعه پیدا نکردهاند. از آنجا هم که فلسفه موظف است موضوع علوم را اثبات کند و نه از نظر حسی و نه عقلی نتوانستند وجود آن را اثبات کنند لذا علم «جامعهشناسی» هرگز پدید نیامد. فارابی هم که وجود «مدینه» را میپذیرد در بخش عقل عملی به آن میپردازد و نمیگوید که خودش مستقلاً موضوع علم است میگوید اینگونه باید باشد و اینگونه نباید. ابنخلدون هم که به دنبال توصیف یا قوانین جامعه میرود فلسفه نخوانده بود.
یکی از حاضران: سیدجواد طباطبایی میگوید مشکل زوال اندیشة مسلمین این بود که علمالاجتماع را زیرمجموعه حکمت عملی و شریعت تعریف کردند، لذا ما به جای اینکه ببینیم جوامع چه هستند رفتیم سراغ اینکه بگوییم جوامع چه باید باشند.
آقای شهرستانی: اینکه مشکل تمدنی ما این بوده یا را نه باید بحث کرد اما یکی از دلایل عدم شکلگیری جامعهشناسی در بین ما همین عدم اثبات موضوعش از نظر فلسفی بوده است.
یکی از حاضران: دکتر سروش هم در کتاب درآمدی بر فلسفه علمالاجتماع، شهید مطهری را نقد میکند که وی دارد جامعهشناسی را فلسفی میکند و نه علمی. چرا که در فلسفه است که برای هر چیز یک جوهر فرض میکنند و سپس برایش قانون و سنت درست میکنند. لزومی ندارد که هرچه که قواعد دارد لزوماً جوهر ثابت داشته باشد.
آقای شهرستانی: البته اینکه علم چیست از نظر ایشان با آنچه مدنظر ماست فرق دارد اما حرف درستی است. بنابراین وقتی میگوییم «جامعه هست» به نحو وجودشناسی و آنتولوژیک بحث نمیکنیم. بنابراین از این منظر فرد است که اصالت دارد. در واقع متافیزیک ابزار دیدن جامعه را ندارد، در نقطه مقابل تجربه و مشاهده هم نمی تواند جامعه را درک کند چون اینجا حوزه تجربة حسی نیست. جامعه امری شهودی و تجربهای درونی است. یعنی هر کس برداشت شهودی خود را از آن امر بیرونی صورتبندی کرده است. پس به یک معنا جامعه اصیل است و به یک معنا نیست.
این بحث از آنجا شکل گرفت که در ذهن اندیشمندان افتاد که این سیستم ذهنی ما را چقدر خودمان ساختهایم و رنگ خصلتهای فردی دارد و چقدر تحت تأثیر زندگی و حیات جمعی ما و مشترک بین آدمهای دیگر است، نه آنکه جامعه وجود خارجی دارد.
حتی افرادی که معتقد به جبر جامعه هستند باز به لحاظ متافیزیکی معتقد به اصالت فردند؛ بدین معنا که ذهن فرد بر اساس فراگردهایی عمل میکند که دست خودش نیست و محصول روابطش با دیگران است. حتی اینکه دورکیم میگوید جامعه وجودی عینی دارد، معنای خاصی از عینیت مدنظرش است که به ذهن من به تنهایی بستگی ندارد نه اینکه اگر بیرون بروم با آن برخورد میکنم! جامعه همان وجدان جمعی در فرد است.
بنابراین سؤالات جامعهشناسی اینگونه مطرح میشود که چرا الگوهای رفتاری مشخصی بین افراد وجود دارد؟ چرا نظم در بین انسانها حاکم است؟ چرا میتوانیم درباره افراد یک دوره زمانی مشخص ـ مثلاً دوره مدرن ـ تاریخ بنویسیم، اینها که افراد منفردی هستند چه همشکلیای بین اینها دیدهایم که به کل آن افراد تعمیم میدهیم؟ یا اساساً شکلدهنده عمل یا آگاهی من چیست، خودم یا دیگران؟
باید توجه داشت که در این ساحت از بحث تفاوتی بین فرهنگ و جامعه نیست. حتی اقتصاد را هم به نحوی شامل میشود. در واقع ما امور مشترک بین انسانها را میشناسیم و به حیثیات مختلف به آن اسمهای مختلف میدهیم. امری بینالاذهانی که علت ایجاد رفتارهای مشترک و نظمهای تکراری میشود؛ مثلاً بر جنبه درونی و ذهنیاش نام «فرهنگ» مینهیم، آن جنبه که ثبات، دوام و استقلال بیشتری از افراد دارد و ساختاری است که کمتر میشود با آن کلنجار رفت را «اقتصاد» نام میگذاریم و آنجا که جنبه هنجاری بیشتری دارد و مستقیماً عمل ما را میسازد «جامعه» میگوییم چرا که فرهنگ مستقیماً در عمل ما مؤثر نیست.